bulletproof-security domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121gon زودتر از حد مجاز فراخوانی شد. این معمولاً نشاندهندهٔ اجرای کدی در افزونه یا پوسته است که خیلی زود اجرا شده است. ترجمهها باید در عملیات init یا بعد از آن بارگذاری شوند. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 6.7.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the theme-styles handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the theme-scripts handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the plugin-styles handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the plugin-scripts handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121
[ترجمه زهرا نوروزی]
داوید روبینویچ به همراه والدین خود در روستایی در مرکز لهستان زندگی میکردند. هنگامی که این کشور در سال ١٩٣٩ به دست آلمانیها اشغال شد، تغییرات زیادی در زندگی مردم صورت گرفت. در مارس ١٩٤٠ یعنی وقتی داوید تنها ١٢سال داشت، شروع به نوشتن خاطرات خود کرد. در ابتدا بهندرت مینوشت، سپس نوشتههای او طولانیتر شد و غمناکتر. در ژوئن ١٩٤٢ دفتر خاطرات وسط یک جمله خاتمهمییابد و او به همراه بسیاری دیگر کشته میشود. دفترچه خاطرات او سالها بعد در خانهاش پیدا میشود و ناشری هلندی اقدام به چاپ آن میکند. «یادداشتهای روزانه» فجایع جنگ جهانی دوم و حکومت فاشیستی نازی را با لحنی ساده و کودکانه روایتمیکند و به بازگویی واقعیتی میپردازد که در آن روزگار سخت، میلیونها لهستانی با آن مواجه بودند.
صالحان میمیرند
پسربچهای یهودی در آشویتس در راه اتاق گاز میگوید «اگر پدرم را دیدید، به او بگویید در روز کفاره درگذشتم. در روز کفاره، صالحان میمیرند…» اما برای آخرین ساعات زندگی داوید روبینویچ، هیچ شاهدی نیست. آخرین سفر داوید نیز در روز کفاره، بیستویکم سپتامبر ۱۹۴۲ در ایستگاه قطار سوچدنیوو آغاز شد و به پایان رسید، بنابراین باید صبح روز بعد پس از ورود «قطار ویژه اسکاندهندهها»
در تربلینکا باشد. جدول زمانی و اسناد دقیق این لحظات شیطانی حفظ شده است.
در پاییز سال ۱۹۷۹ مسیر آن قطار مرگ را با والتر پتری دنبالکردم تا مستندی درباره داوید تهیه کنم. در شدلتسه، آخرین ایستگاه اصلی قبل از تربلینکا با کارگر راهآهنی که در آن زمان در همین ایستگاه مشغول به کار بود، ملاقاتکردیم. او میگفت: «سعی کردیم به مردمی که در واگنها بودند، بگوییم چه چیزی در انتظار آنهاست. میدانستیم معنی اینکه قطارها همیشه خالی برمیگردند، چیست. هیچکس حرف ما را باور نکرد… چطور باید این رفتار ظالمانه را باور میکردند. حتی خود ما که آن را میدانستیم هم نمیتوانستیم درکشکنیم.»
بعدها قطارهایی از فرانسه و یونان در شدلتسه متوقفشدند و یهودیانی در آن نشسته بودند که امید داشتند نجات پیدا کنند، زیرا اسناد معتبر خروجداشتند و توسط تعدادی از افراد اِساِس محافظتمیشدند. فاشیستها قربانیان خود را تا آخرین لحظه، تا جاده مرگ تربلینکا فریبدادند و لباس مبدل ایستگاه راهآهن به تن کرده بودند. ساموئل راجزمان، شاهد کیفرخواست در دادگاه نورنبرگ میگوید: «آن لباسها برچسبهایی هم با این عبارات داشتند: رستوران، دفتر بلیت، تلگراف، تلفن و غیره. حتی برنامههایی با قطار به سمت گرودنو و از این شهر به سوواوکی، وین و برلین وجود داشت.»
آنچه در تربلینکا انتظار داوید را میکشید، طبق گزارش اسکار برگرِ تاجر که سپتامبر ۱۹۴۲ موفق به فرار از تربلینکا شده بود، کورت گرشتاین، افسر درجهدار اِساِس بود. برگر از گتوی كیلتس آمده و همان مسیر داوید را طی كرده بود و میگفت: «سفر وحشتناك بود. ما در واگنها اسیر شده بودیم. بچهها گریهمیكردند و زنان دیوانهمیشدند… در آخر افراد اِساِس ما را از واگن بیرون بردند، روی سقف قطار رفتند و یکسره به طرف جمعیت شلیککردند. مردان، زنان و کودکان در خون خود میغلتیدند و فریادهای دیوانهوار و گریهوزاری فضا را پر کرده بود.»
اکنون تربلینکا آرامگاهی پر از صلح و آرامش است، یادبودی ارزشمند از هزاران سنگ که یادآور قتلعام است. سنگها اسامی محل کشتهشدن مقتولان را روی خود دارند. اتفاق وحشتناکی که در اینجا افتاد، غیرقابل تصور است؛ قتل ۷۰۰هزار نفر ازجمله یانوش کورچاک با کودکان پرورشگاهش و در میان آنها داوید روبینویچ.
آخرین عکس یادگاری
یکی از باارزشترین اسنادی که از آن زمان باقی مانده، دفترچه خاطرات داوید روبینویچ است. داوید متولد بیستوهفتم ژوییه سال ۱۹۲۷ با خواهر و برادر کوچکترش ماکا و هرشل در کراینو و نزدیکی کیلتس بزرگ شد. هفت خانواده یهودی قبل از جنگ در اینجا زندگی میکردند. پدر داوید لبنیاتی کوچکی را ادارهمیکرد. آنجا که خانه پدر داوید بود، امروز مزرعهای خالی است. داوید مدرسه را سال ۱۹۳۳ شروع کرد.
او دانشآموز خوبی بود. کتابهایش از آن سالها حفظ شدهاند. معلم قدیمی فلورنتینا کروگولسوا که مارس ۱۹۸۰ مقابل دوربین ما شهادت داد، داوید را دقیقا به یاد میآورد: «او پسری بود منظم با چشمهای آبی و کلا بسیار راحت بود. تمیز و پاکیزه و مطیع، همانطور که همه کودکان همسن او سعی میکردند آنطور خوب باشند.»
در روستای سنت کاترین، کنار کراینو کشاورزی به نام تادئوس یانیسکی را پیدا کردیم که در مدرسه دو سال با داوید پشت یک میز مینشستند و با او دوست بود. به یاد میآورد که در خانه روبینویچ تصویری از کنسرت یانکیل به دیوار زده بودند و اینکه چقدر داوید به نوازندهای به نام «پان تادئوش»، مظهر وطنپرستی لهستانیها افتخار میکرد. یانیسکی همچنین ما را به کوه اوشیسا برد، جایی که تنها عکس باقیمانده از داوید روبینویچ در اردوی مدرسه را دیدیم. بر اساس این عکس همکلاسیهای دیگری از داوید پیدا کردیم که به سختی تنها پسری آرام را به خاطر میآوردند.
پس از حمله به لهستان و اعلامیه «دولت عمومی»، سازماندهی مجدد سیستم مدرسه از نخستین اقدامات اشغالگران آلمانی بود. هر جایی که حداقل ١٠ کودک آلمانی زندگی میکردند، یک مدرسه آلمانی تأسیس میشد. از قبل در نوامبر ۱۹۴۰، ۱۹۵مدرسه آلمانی با ١١هزار دانشآموز در «دولت عمومی» وجود داشت. دروس تاریخ، جغرافیا و آلمانی از برنامه درسی مدارس ابتدایی لهستان «به دلیل فقدان کتابهای درسی مناسب» حذفشد. دانشگاههای لهستان و دبیرستانها بسته شدند. افرادی که بیشتر از ١٤ سال داشتند، نمیتوانستند به مدرسه بروند. کودکان یهودی از تمامی مدارس اخراج شدند.
معلم داوید در نوامبر سال ۱۹۳۹ این دستور را از مقامات آلمانی دریافت کرده بود. او میگفت: «بعضی از کودکان از قبل مدرسه را ترک کرده بودند، اما داوید مشتاقانه هر روز به کلاس میآمد. وقتی نامه را از مسئولان دریافت کردم، ترسیدم چون خودِ من هم بچه داشتم. نامه را گرفتم و با صدای بلند در کلاس خواندم. داوید روبینویچ به سرعت پوشهاش را برداشت و فرار کرد. حتی پسری لهستانی بالای ١٤سال کتابهایش را جمع کرد و بیرون رفت. خیلی ناراحت شدم. دیدم در حیاط كنار هم ایستادهاند و گریهمیکنند. من هم گریهام گرفت و به این فكر كردم كه چطور میتوانم به آنها كمك كنم.»
بخشی از کتاب
بخشی از کتاب
«از اول جنگ تا حالا خودم در خانه درس میخواندم. وقتی یادم میآید به مدرسه میرفتم، دلم میخواهد بزنم زیر گریه. حالا امروز باید در خانه باشم و نتوانم هیچ جا بروم. وقتی همینطوری فکر میکنم که در دنیا چقدر جنگ هست، چقدر آدمها هر روز کشته میشوند، با گلوله، با گاز، با بمب، با بیماریهای مسری و به دست دشمنهای دیگر بشریت، آنوقت دست و دلم به کاری نمیرود.» خانم کروگولسوا پس از آنکه کلاسهای پنجم تا هشتم ممنوع شد، با کشیش و سایر معلمان شجاع، پنهانی به کودکان کراینو آموزش میدادند؛ طوری که ١٥ نفر از آنها بلافاصله پس از آزادی لهستان توانستند در دبیرستان کیلتس ثبتنام کنند.
داوید چهار ماه پس از ترک مدرسه، یادداشتهای روزانه خود را در بیستویکم مارس ۱۹۴۰ شروع میکند. این پسربچه در پنج دفتر مدرسه اقدامات آلمانیها را توصیف میکند و مکانیسم استبداد و خشونت فاشیستی را با دقتی وحشتناک آشکار میکند. ما در بایگانیهای لهستان هر پوستر و آییننامهای را که داوید از آن نوشته، یافتهایم. برای او هم زندگی آن چیزهایی را داشت که برای میلیونها کودک داشت، اما کودکی او را یکی از مصیبتبارترین وحشیگریهایی که تاریخ به خود دیده است، نابود کرد: «این یادداشتهای روزانه تکاندهندهترین و مؤثرترین شکواییه علیه سیستمی است که میلیونها انسان نظیر «داوید روبینویچ» را به قتل رسانده است.» از آن زمان، یادداشتهای روزانه داوید روبینویچ به زبانهای مختلف ترجمه شده و این شکواییه بار دیگر جانی تازه گرفته است.
برگرفته از هفتهنامه دی وِلتبونه
منبع: روزنامه شهروند
شادی خوشکار

دو نوع ترن هوایی وجود دارد، یکی مال آدمهای ثروتمند و آن یکی مال آدمهای فقیر. توی ترنهوایی ثروتمندها آدمهایی مینشینند که پول دارند. آنها بچههایشان را به بهترین مدرسهها میفرستند و بعد آنها بزرگ میشوند و یک عالمه پول درمیآورند که بچههایشان به بهترین مدرسهها بروند. و نسل به نسل همینطور پیش میروند. مردم فقیر سوار یک ترن هوایی دیگر هستند. مادرها و پدرها پول ندارند و بچهها به مدرسههای خوب نمیروند و بعد هم شغلیهای خوبی گیر نمیآورند و بچههایشان هم همینطور. پس باید از ترن هوایی پیاده شویم.
تو هیچ وقت نمیتوانی مثل بچههای انگلیسیزبان به زبان انگلیسی بنویسی. برای میا، دختر کلاس پنجمی که میخواهد نویسنده شود شنیدن این جمله سخت است. اما سختتر این که آن را از زبان مادرش بشنود. زنی که کیسههای فروشگاههای معروف را از میان زبالهها پیدا میکند و با خودش به خرید میبرد تا بقیه از نداریشان باخبر نشوند. زنی که در کشور خودش، یک مهندس بود و حالا لهجه چینی و اشتباه تلفظ کردن کلمات انگلیسی باعث میشود دخترش را به سمت ریاضی هل بدهد چون ریاضی زبان همه است. برای میا، دختری که با پدر و مادرش یک متل را اداره میکند سخت است که بچههای مدرسه شلوارهای او را مسخره کنند و سختتر اینکه یادش بیاید مادرش از خریدن شش تای آنها چون خیلی ارزان بودند چقدر خوشحال شده بود. زندگی در یک کشور دیگر سخت است، کشوری که به امید آزادی و دوشهای اختصاصی در خانه با سختی پا به آن گذاشته اند. زندگی در یک متل که صاحب آن اجازه نمیدهد هیچکس در استخر شنا کند. اینها تصاویری از فقر و مهاجرتاند در کتاب «متل کالیویستا» نوشته کلی یانگ که آخر کتاب گفته بخشی از ماجراهای کتاب خاطرات کودکی خودش بودهاند.
پدر و مادر میا بعد از یک کار سخت در رستوران که با دستمزد آن به زور کرایه خانهشان را پرداخت میکنند، چشمشان به آگهی یک متل میخورد. متلی که صاحب چینی آن میخواهد مدیریت آن را واگذار کند. آنها به کالیفرنیا میروند و کار شروع میشود. در ابتدا دستمزدشان به نظر قابل توجه میرسد اما کمکم صاحب متل به استناد بندهای قرارداد آنها را از حقوقشان محروم میکند و دائم از دستمزدشان کم میکند. کمی بعد پدر و مادر میا میبینند با اینکه صبح تا شب کار میکنند، دستمزدشان حتی برای خریدن یک شلوار جین برای میا کافی نیست. نقطه روشن برای میا، ساکنان هفتگی متلاند، مهمانانی که آنقدر در متل ماندهاند که آنجا خانهشان است و خودشان هم یک خانواده شدهاند. آنها خیلی زود میا و پدر و مادرش را هم عضوی از خانواده میدانند. در میان آنها هنک بیش از بقیه از میا و خانوادهاش حمایت میکند. اوست که اولین بار به میا میگوید صاحب متل قلبی از سنگ دارد. برای صاحب متل فرقی نمیکند که کارمندانش اهل کجا هستند، او نمونه شخصیتی یک سرمایهدار است، تا جای ممکن از نیروی کار سوءاستفاده میکند و جایی که لازم باشد با سفیدپوستها همدست میشود تا علیه یک نژاد دیگر تصمیم بگیرند. وقتی در هتل دزدی میشود او اولین کسی است که هنک را به جرم اینکه سیاهپوست است مقصر میداند.
در مدرسه میا به سختی میتواند با دیگران ارتباط برقرار کند. مواجهه او با بچههای دیگر نگاه دیگری کودکان امریکایی را با یک غیرخودی به خوبی نشان میدهد. نویسنده برای نشان دادن این مفاهیم تصاویر قابل لمسی ارائه داده است. وقتی موضوع درس به کشور چین میرسد یکی از همکلاسیها میپرسد آیا چین در ژاپن است؟ و همه بچهها تمام مدت به میا زل میزنند. دوست صمیمی میا دختری مکزیکی به نام لوپ است، او اولین بار مسئله ثروت و فقر را با زبان کودکانه و با استعاره ترن هوایی برای میا باز میکند. از جذابترین بخشهای کتاب، مهمانان غیرمجازی است که پدر و مادر میا به هتل راه میدهند، چینیهای فقیری که نیاز به یک شب استراحت یا یک وعده غذا دارند و آنها دور از چشم صاحب متل در اتاقی این مهمانها را پنهان میکنند. قصه هر کدام از آنها قصه یکی از مهاجران است.
«متل کالیویستا» داستانی است درباره قدرت تغییر آدمهایی که چیزی ندارند. مهاجرها، فقرا، اقلیتها و همه کسانی که در آزادترین کشور دنیا تبدیل به بردههای مدرن شدهاند. نویسنده که خود چینی است در کتاب به وضعیت چین و مشکلاتی که باعث شد مردمش در یک دوران از آن فرار کنند اشاره میکند. انتهای کتاب، چین دیگر آن کشوری نیست که پدر و مادرش آن را ترک کردهاند و از نامهها و گفتگوهای تلفنی به نظر میرسد در حال تغییر و قدرتمند شدن است.
متل کالیویستا تصویری از مهاجران فقیری میدهد که به امید زندگی بهتر و آزادتر به آزادترین کشور دنیا آمدهاند. میا یک دختر جسور است، میخواهد تغییر ایجاد کند، میخواهد کاری کند که خانوادهاش راحتتر زندگی کنند اما گاهی هم خرابکاری به بار میآورد و ایدههایش پدر و مادر و گاهی بقیه را به دردسر میاندازد. اما همین جسارت در نهایت وضع را برای همه تغییر میدهد. برای او و بقیه ساکنان یک متل درجه چندم.
]]>کتاب را از اینجا دانلود کنید.
منبع دسترسی به کتاب: کانال جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
]]>
معرفی کتاب اعجوبه (شگفتی)
منبع: سایت بازتاب
]]>
معرفی کتاب؛ اگر فرزند دختر دارید…
همانطور که از عنوان اگر فرزند دختر دارید… برمیآید، موضوع کتاب چگونگی شکلگیری هویت جنسیتی در کودکان است. کتاب در چهار فصل نگاشته شده و به بررسی مستقیم زندگی کودک از آغاز تولد میپردازد و سپس مسایل زیر را تحلیل میکند: رفتار بزرگترها در برابر کودک، روابطی که آنان در هر سنی با او برقرار میکنند، انواع خواستههایی که به وی تحمیل میشود و نحوه تحمیل آنها، تمام خواستههای مختلفی که از کودک بر حسب اینکه پسر یا دختر باشد انتظار میرود، تلاشهایی که کودک باید برای انطباق با این انتظارات و توقعات انجام دهد، و پاداشها یا تنبیههایی که در صورت برآوردن یا برنیاوردن این توقعات در انتظار اوست.
نویسنده کتاب، خانم النا جانینی بلوتی، از مربیان تعلیموتربیت در ایتالیاست که مدیریت زایشگاه «مونته سوری» را از آغاز بر عهده داشته است. این کتاب نتیجه تحقیقات و تجربه ایشان در عرصه آموزش است.
در فصل اول کتاب، با عنوان «در انتظار نوزاد»، نویسنده به کلیشههای جنسیتی میپردازد که پیش از تولد نوزاد نگاه جنسیتی به وی را موجب میشود. در جایی از این فصل در نگاه به این کلیشهها به رنگ لباس نوزادان اشاره میکند: «نخستین عامل تفاوتگذاری، که ارزشی نمادین پیدا میکند، رنگ لباسی است که برای نوزاد تهیه میشود. از آنجا که جنسیت نوزاد معین نیست، برای لباس او رنگی در نظر میگیرند که هم برای دختر و هم برای پسر مناسب باشد، اما رنگ صورتی بهکلی منتفی است، حتی برای کسانی که دلشان دختر میخواهد. در واقع صورتی رنگی کاملا زنانه محسوب میشود که برازنده پسرها نیست. فروشندگان وسایل نوزادان از این نکته بهخوبی باخبرند، زیرا لباسهای صورتی را فقط برای دختربچههای «تازهدنیاآمده» میفروشند. این پدیده هنگامی حیرتانگیز میشود که بدانیم کاربرد دو رنگ مختلف (صورتی و آبی آسمانی) برای تشخیص نوزادهای دو جنس همین اواخر رواج یافته است.» (ص ۳۵)
فصل دوم به دوران خردسالی میپردازد و آن را دورانی بسیار مهم و تاثیرگذار در زندگی فرد مینامد؛ گویی که تصویر آینده کودک از خودش در همین سالها شکل میگیرد: «کودک از مجموعه برخوردهای مادر با بدنش (برخوردهای ستایشآمیز یا سرزنشبار، یا هر دو نوع بهتناوب) یاد میگیرد که بدنش را چیزی بد یا خوب بداند، از آن بدش بیاید یا دوستش بدارد.» (ص ۵۴)
نویسنده در این فصل نسبت به تاثیر کلیشههای جنسیتی در زندگی و آینده دختران نیز هشدار میدهد:
«هیچکس دوست ندارد بهچشم فرد درجه دوم دیده شود. این کشف مایه درد و رنج است، عزتنفس را تضعیف میکند، بلندپروازی را کاهش میدهد، خودشکوفایی را محدود میسازد و رشک نسبت به ممتازان و میل به ممتاز شدن را برمیانگیزد. مقایسه بیوقفه با پسرهایی که از امتیازهایی برخوردارند که دختربچهها از آنها محروماند عزتنفس ضروری برای تحقق هدفها و پیشبرد پیکارها را در دخترها کاهش میدهد. دخترها و زنان در واقع بسیار بیشتر از پسرها از احساس فرودستی رنج میبرند. هر چه تزلزل و شک ما دختران و زنان درباره ارزش خاص خودمان عمیقتر باشد، هر چه بیشتر برای درک و برآوردن انتظارات دیگران خود را به آبوآتش بزنیم، و خلاصه هر چه انطباق ما با خواستههای دیگران موفقیتآمیزتر باشد، از پذیرش و محبوبیت خود مطمئنتر میشویم.» (ص ۹۸)
راهکار وی هر چه کمتر کردن کلیشههای جنسیتی در زندگی است: «راه پربار ساختن زندگی و شخصیت افراد این نیست که، همانگونه که همیشه عواطف مردان را تقلیل دادهاند و ناقص کردهاند، عواطف زنان را مهار سازیم و کاهش دهیم، یا از بیان آزادانه آنها جلوگیری کنیم. برای بهبود زندگی دختربچهها نباید آنان را به رقابتجویی با پسرها و تقلید از آنان واداریم، بلکه باید به گزینش یکایک افراد، مستقل از جنس آنان، احترام بگذاریم و یاری برسانیم و الگوهای متنوعتری را به کودکان عرضه کنیم؛ الگوهایی که از کلیشههای مسلط رها شدهاند و شکوفایی و ابراز وجود افراد را ممکن میسازند. بدین ترتیب کودکان میتوانند استعدادها و شخصیت خود را هر چه کاملتر شکوفا سازند، بیآنکه مجبور باشند جنبههایی از وجود خودشان را قربانی کنند که ارزشی گرانقدر دارد.» (ص ۷۸)
فصل سوم، با موضوع بازیها، اسباببازیها و ادبیات کودکان، به تثبیت کلیشههای جنسیتی از طریق اسباببازیهایی که برای کودکان خریداری میشود و بازیهایی که معمولا از آنان انتظار میرود، توجه میکند.
در فصل چهارم، با عنوان «نهادهای آموزشی: کودکستانها، دبستانها و دبیرستانها»، به نقد نظام آموزشی و بهطور کل نهادهای آموزشی پرداخته میشود. غیاب مردان در امر آموزش در کودکستانها و مدارس ابتدایی، مربیان زنی که بین پسران و دختران تبعیض روا میدارند و نگاه کور جنسی دارند و نیز جداسازی بر اساس جنس در مدارس از جمله این نقدهاست.
کتاب اگر فرزند دختر دارید… کتاب راهنمای مناسبی برای والدین، معلمان، مربیان و همه کسانی است که به موضوعات مربوط به جنسیت علاقهمندند. این کتاب را نشر نی با ترجمه محمدجعفر پوینده در ۲۲۴ صفحه به چاپ رسانده است.
]]>
این کتاب ترجمه و تلخیصی از کتاب پیشگیری از آزار جنسی: فعالیتها و راهبردهایی برای کسانی که با کودکان و نوجوانان کار میکنند نوشته کارول ا. پلامر است که فعالیتهای دیگری به آن اضافه شده. کتاب برای معلمان و مربیان مهد کودک و مدارس ابتدایی طراحی شده، اما فعالیتهای ارایهشده در آن بهگونهایست که در خانواده و برای یک کودک هم قابل اجراست.
پیشگیری از سو استفاده جنسی از کودکان؛ اصول برنامهریزی، روشها و فعالیتها، ترجمه و تالیف فاران حسامی. تهران، ساوالان
کتاب در شش فصل نگاشته شده است. در فصل اول بهعنوان تعریف مشکل و به این سوال که «سو استفاده جنسی از کودکان چیست؟» اینطور پاسخ میدهد: سو استفاده جنسی از کودکان یعنی اینکه شخص بهاجبار یا در اثر فریب خوردن به برقراری رابطه جنسی تن دهد که تماس با دستگاه تناسلی، لمس قسمتهای خصوصی بدن (سینهها، دستگاه تناسلی و باسن)، هرزهنگاری، مکالمات تلفنی مستهجن و… را شامل میشود.
از نظر نویسنده، در فصل دوم، برای برنامههای پیشگیری دو راه کلی وجود دارد: راه اول اینکه ما بزرگسالان، بهعنوان کسانی که با بچهها ارتباط داریم و به آنها اهمیت میدهیم، نیاز داریم که اول از همه خودمان درباره این مشکل جدی اجتماعی آموزش ببینیم؛ و راه دوم اینکه ما نیازمند تهیه و تکمیل راههایی هستیم تا اطلاعات و مهارتهای لازم برای جلوگیری از سو استفاده جنسی را به کودکان آموزش دهیم.
در فصل سوم به این مساله پرداخته میشود که برنامه موفق پیشگیری از سو استفاده جنسی از کودکان چگونه امکانپذیر است. حمایت کامل جامعه؛ شفافیت و وضوح اهداف و ظرفیت برنامه، گروه مشورتی یا کمیته نظارتی برای اطمینان از پیشرفت، ارزیابی و حمایت مداوم مدرسان مجرب و آموزشدیده؛ تلاش برای بالا بردن سطح اطلاعات و آگاهی جامعه؛ امکان دسترسی به کودکان از طریق مهدکودکها، مدارس یا سایر موسسات موجود؛ همکاری میان مدارس و انجمنها و خدمات حمایت از کودکان؛ تمرکز دقیق و مناسب روی امنیت و نه مسایل جنسی در همه قسمتهای برنامه؛ وجود برنامه برای طرحریزیهای مداوم؛ تعهد به گزارش دادن هرگونه احتمال کودکآزاری؛ حمایت از برنامههای کارکنان و داوطلبان؛ و احساس مسوولیت، تعلق خاطر و از خود دانستن جامعه در مورد برنامه پیشگیری از جمله مواردی است که در کتاب بهعنوان عوامل موثر در اجرای موفق برنامههای پیشگیری به آنها اشاره میشود.
فصل چهارم، با عنوان مشارکت والدین، درباره راههای جلب مشارکت والدین در برنامههای پیشگیری صحبت میکند و تاکید میشود که زمینهساز مشارکت والدین این است که ایشان اطمینان حاصل کنند که موضوع مهم و حساسی برنامهریزی شده است تا با روشی مناسب به فرزندانشان آموزش داده شود و سپس پیشنهاداتی در جهت جذب مشارکت آنان ارایه میگردد.
فصل پنجم کتاب دستورالعملهایی برای آموزشدهندگان ارایه میدهد؛ دستورالعملهایی برای مدرسانی که مستقل عمل میکنند، معلمان کلاسها و مدرسانی که با کودکان کمتوان جسمی یا ذهنی و کودکان خانوادههای ازهمگسیخته کار میکنند.
در فصل ششم نیز برنامههای درسی و فعالیتهای آموزشی برای کودکان پیشدبستانی، سال اول دبستان و کودکان با تواناییهای ویژه معرفی میگردد. درسهای پیشبینیشده در این بخش عبارتاند از اعضای بدن، آشنایی با انواع لمسها، پیوستار لمسها، لمسهای اجتنابناپذیر، روشهایی که کودکان تهدید یا فریفته میشوند، همه ما به لمسهای خوب نیاز داریم، و داستان حبابهای گرمونرم. در پایان کتاب نیز پیوستهایی برای راهنمای ارایه بهتر درسها آمده است.
این کتاب، علاوه بر معلمان و مربیانی که با کودکان کار میکنند، میتواند راهنمای عمل فعالان کودک نیز باشد و در طراحی برنامههای مربوط به رفع خشونت جنسی علیه کودکان راهگشا باشد.
این کتاب را نشر ساوالان در سال ۱۳۸۷ با شمارگان ۲۰۰۰ نسخه منتشر کرده است.
]]>