bulletproof-security domain was triggered too early. This is usually an indicator for some code in the plugin or theme running too early. Translations should be loaded at the init action or later. Please see Debugging in WordPress for more information. (This message was added in version 6.7.0.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121gon زودتر از حد مجاز فراخوانی شد. این معمولاً نشاندهندهٔ اجرای کدی در افزونه یا پوسته است که خیلی زود اجرا شده است. ترجمهها باید در عملیات init یا بعد از آن بارگذاری شوند. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 6.7.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the theme-styles handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the theme-scripts handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the plugin-styles handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121wp_enqueue_scripts, admin_enqueue_scripts, or login_enqueue_scripts hooks. This notice was triggered by the plugin-scripts handle. Please see Debugging in WordPress for more information. (این پیام در نگارش 3.3.0 افزوده شده است.) in /var/www/vhosts/yarikoodak.com/httpdocs/wp-includes/functions.php on line 6121
جعفر ابراهیمی، معلم و عضو انجمن یاری کودکان

با تعمیق مطالبات معلمان و فراگیر شدن اعتراضات صنفی، اشکال مختلفی از مطالبهگری ظهور کردهاست به عنوان نمونه معلمان شاعر مطالبات را به نظم در میآورند یا حتی فراخوان را به صورت شعر میسرایند این خلاقیتها جای بسی خوشحالی دارد.
اینکه برخی زنان یا مردان معلم مجبورند با کودکان خود در برنامههای اعتراضی شرکت میکنند نشان از تعهد آنان بر مطالبهگری است اما اگر کودک به وسیلهای برای تبلیغ و مطالبهگری و نوعی مظلومنمایی گردد امری نادرست است.
به عنوان نمونه برخی همکاران برای بیان مطالبات از کودکان خود یا دانشآموزان استفاده میکنند. مثلا بر روی پیشانی یک کودک خردسال شعار میچسبانند یا یک خواسته را نوشته به دست کودک میدهند از آن عکس میگیرند نوشتهای که کودک اصلا هیچ درکی از آن ندارد یا برخی، کودکان را تشویق میکنند که متنی اعتراضی را بخوانند و سپس در فضای مجازی منتشر میکنند متنی که کودک در نوشتن آن نقشی ندارد و حتی به سختی روخوانی میکند.
این قبیل کارها با هر نیت خوبی هم انجام شود نادیده گرفتن حقوق کودکان است. صرف پدر و مادر بودن یا معلم بودن این حق را به ما نمیدهد که از کودکان برای اهداف خود به عنوان وسیله تبلیغی استفاده کنیم اگر ما یک بار پیماننامه حقوق کودک را خوانده باشیم میدانیم این استفادهها در تضاد با حقوق کودکان است.
متاسفانه برخی فعالان صنفی بدون توجه به حق و حقوق کودکی این تصاویر را بازنشر میکنند در این میان برخی از این افراد کسانی هستند که در جای دیگر به درستی سواستفاده از کودکان در مراسمهای مذهبی را به نقد میکشند ولی اینجا خود به عنصر ناقض حقوق کودکان تبدیل میگردند. همانطور که استفاده از کودکان در صنعت مد، در جنگ و در کارناوالهای مذهبی و حکومتی مردود و نوعی سواستفاده است، قرار دادن کودکان در میان کنشی که حق انتخاب ندارند، نوعی سواستفاده است.
البته این مساله و نقد صرفا متوجه فعالان صنفی معلمان نیست متاسفانه فعالان کارگری و حتی برخی مدعیان حقوق بشر از عکس کودکان برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکنند.
یکی از سوژه هایی که برخی فعالان حوزههای مختلف از آنها برای تحقق اهداف خود و تبلیغ استفاده میکنند، کودکان زندانیان سیاسی و مدنی است. اگر گشت و گذاری در فضای مجازی داشته باشیم متوجه میشویم که عکس و ویدئوی کودکان زیادی در شرایط گوناگون و برخی مواقع نامناسب وجود دارد و معلوم نیست کودکی که انتخاب نکرده در این عکس و فیلمها باشد، فردا با دیدن عکس خود در شرایط خاص دچار چه حالتی خواهد شد و چه حسی در او به وجود خواهد آمد.
اما شاید برخی این مساله را مطرح کنند که کودکانی هستند که خودشان میخواهند در این برنامهها و مراسمها حضور داشته باشند یا کنجکاو هستند که بدانند. آیا ما باید مانع آنها شویم؟
به زعم نگارنده ما همانگونه که حق نداریم از کودکان بهرهبرداری کنیم نباید مانع دانستن و مشارکت آنان شویم. بسیاری از دانشآموزان دوره متوسطه دوم، کودکان بین ۱۵ تا ۱۸ ساله هستند و بسیاری از آنان امروز به مدد شبکههای اجتماعی درکی متفاوت از نسلهای قبل نسبت به مسائل پیرامون و حقوق خود دارند و نسبت به برخی از حقوق خود آگاه هستند حال اگر این کودکان یک کار فردی یا جمعی در راستای منافع خود انجام دهند مانند اعتراض به امتحانات حضوری در شرایط کرونایی، نه تنها نباید سانسور شوند بلکه باید مورد حمایت قرار بگیرند یا اگر کودکانی بنابر رشد و آگاهی خود فقر خانوادگی خود را ناشی از دستمزد پایین مادر یا پدر بداند و به آن اعتراض کند هیچ کس حق ندارد مانع عمل آنان شود. اینجا مساله مهم آن است که به استقلال فکری و تصمیم و عمل کودک احترام بگذاریم هر چند موافق نباشیم.
مساله حمایت دانشآموزان از معلمان خود وقتی قابل دفاع است که کودکان به اجبار یا با تشویق و تحریک دیگران همراه نباشد و الا اگر کودکی آگاهانه سازش را بردارد و برای حمایت از معلمانش بنوازد یا یک گروه موسیقی رپ در مورد مشکلات مدرسه کلیپ و ترانه بسازند یا حتی فراتر از آن ضمن حمایت از معلمان خود مطالبه خود را مطرح کنند بعید میدانم کارشان ناپسند باشد. اما بیشک چسباندن شعار بر پیشانی کودکان کاری ناپسند و نافی حقوق کودکان است و با شعار پیچ کردن کودکان در راهپیماییهای حکومتی فرقی ندارد.
ما معلمان از آنجایی که هر یک باید یک مدافع حقوق کودکان باشیم ضروری است در همراه کردن کودکان یا دانشآموزان خود در اعتراضات صنفی دقت و وسواس داشته باشیم و هرگز جذابیت و برد تبلیغاتی را بر حقوق کودکان ترجیح ندهیم. اگر به جای کلاسهای بیمحتوای ضمن خدمت، تمام معلمان با حقوق کودکان و پیماننامه حقوق کودک آشنا بودند، بیشک ما شاهد استفاده نادرست از کودکان در تصاویر در برنامههای اعتراضی نمیشدیم.
]]>جعفر ابراهیمی

دوره ابتدایی
در سال تحصیلی 400-1399 در دوره ابتدایی 8 میلیون و 23 هزار و 764 دانشآموز 6 تا 11 ساله دختر و پسر در مناطق شهری و روستایی مشغول به تحصیل بودهاند. بیشترین تعداد دانش آموزان در استان تهران (شهر تهران 572345 دانشآموز و شهرستانهای استان تهران 489070 دانشآموز) مشغول به تحصیل بوده و بعد از تهران، استان خراسان رضوی 725 هزار و 120 نفر در رتبه دوم قرار دارد و کمترین تعداد دانشآموز در این دوره متعلق به استان ایلام با 56 هزار و 845 دانشآموز است. در استان سیستان و بلوچستان 458 هزار و 465 دانشآموز مشغول به تحصیل بودهاند.
بنا بر آمار رسمی آموزشوپرورش در سال تحصیلی 400-1399، 210 هزار و 221 کودک در سن 6 تا 11 سال از آموزش بازماندهاند از این تعداد 113 هزار و 396 کودک پسر و 96 هزار و 825 نفر دختر هستند. در تمام پایههای سنی از 6 تا 11 ساله تعداد کودکان بازمانده از تحصیل پسر از دختر بیشتر است بیشترین میزان بازماندگی به کودکان در سن 7 سالگی به تعداد 27 هزار و 812 نفر تعلق دارد.
بر اساس تفکیک استانی بیشترین کودکان بازمانده از تحصیل در استان سیستان و بلوچستان قرار دارند در این استان 42 هزار و 844 کودک 6 تا 11 ساله در مدرسه حضور ندارند تقریباً به ازای هر ده کودک یک کودک در این بازه سنی در مدرسه حضور ندارد. در استان تهران 31 هزار و 965 کودک هدر این بازه سنی در مدرسه نیستند و رتبه سوم به استان خراسان رضوی با 28 هزار و 199 کودک بازمانده از تحصیل تعلق دارد.
همچنین در سال تحصیلی 99-1398، 99 هزار و 854 دانشآموز در دوره ابتدایی ترک تحصیلکردهاند در اینجا نیز رتبه اول ترک تحصیل به استان سیستان و بلوچستان با تعداد 17 هزار و 144 دانشآموز تعلق دارد و رتبه دوم با 12 هزار و 422 دانشآموز به استان خراسان رضوی و رتبه سوم با 9 هزار و 130 دانشآموز به استان خوزستان تعلق دارد.
با توجه به مجموع آمار بازمانده از تحصیل در سن 6 تا 11 و دانش آموزان ترک تحصیلی درمجموع در دوره ابتدایی 310 هزار و 75 کودک از تحصیل و حضور در مدرسه محروم هستند.
دوره متوسطه اول
در سال تحصیلی 400-1399 در دوره متوسطه اول 3 میلیون و 345 هزار و 663 دانشآموز 12 تا 14 ساله دختر و پسر در مناطق شهری و روستایی مشغول به تحصیل بودهاند بیشترین تعداد دانش آموزان در استان تهران (شهر تهران 264367 دانشآموز و شهرستانهای استان تهران 208 هزار و 471 دانشآموز) مشغول به تحصیل بوده و بعد از تهران، استان خراسان رضوی 289 هزار و 948 نفر در رتبه دوم قرار دارد در استان سیستان و بلوچستان 137 هزار و 339 دانشآموز مشغول به تحصیل بودهاند.
بنا بر آمار رسمی آموزشوپرورش در سال تحصیلی 400-1399، 204 هزار و 735 کودک در سن 12 تا 14 سال از آموزش بازماندهاند از این تعداد 91 هزار و 796 کودک پسر و 112 هزار و 939 نفر دختر هستند. برعکس دوره ابتدایی در تمام پایههای سنی از 12 تا 14 ساله تعداد کودکان بازمانده از تحصیل دختر از پسر بیشتر است و با بالا رفتن سن تعداد افزایش مییابد بیشترین میزان بازماندگی به کودکان در سن 14 سالگی به تعداد 89 هزار نفر تعلق دارد.
بر اساس تفکیک استانی بیشترین کودکان بازمانده از تحصیل در استان سیستان و بلوچستان قرار دارند در این استان 37 هزار و 957 کودک 12 تا 14 ساله در مدرسه حضور ندارند تقریباً به ازای هر 3.6 کودک یک کودک در این بازه سنی در مدرسه حضور ندارد. در رتبه دوم در استان خراسان رضوی 22 هزار و 878 کودک در این بازه سنی در مدرسه نیستند و رتبه سوم به استان خوزستان با 21 هزار و 103 کودک بازمانده از تحصیل تعلق دارد.
همچنین در سال تحصیلی 99-1398، 124 هزار و 894 دانشآموز در دوره متوسطه اول ترک تحصیل کردهاند رتبه اول ترک تحصیل به استان خراسان رضوی با 17 هزار و 250 دانشآموز تعلق دارد و سیستان و بلوچستان با تعداد 9 هزار و 888 دانشآموز در رتبه دوم قرار دارد. رتبه سوم با 9 هزار و 759 دانشآموز به استان خوزستان مربوط میشود.
با توجه به مجموع آمار بازمانده از تحصیل در سن 12 تا 14 و دانش آموزان ترک تحصیلی درمجموع در دوره متوسطه اول، 329 هزار و 629 کودک از تحصیل و حضور در مدرسه محروم هستند.
دوره متوسطه دوم
در سال تحصیلی 400-1399 در دوره متوسطه دوم، 2 میلیون و 662 هزار و 160 دانشآموز 15 تا 17 ساله دختر و پسر در مناطق شهری و روستایی مشغول به تحصیل بودهاند. بیشترین تعداد دانش آموزان در استان تهران (شهر تهران 244330 دانشآموز و شهرستانهای استان تهران 166041 دانشآموز) مشغول به تحصیل بوده و بعد از تهران، استان خراسان رضوی 212 هزار و 260 نفر در رتبه دوم قرار دارد در استان سیستان و بلوچستان 88 هزار و 466 دانشآموز مشغول به تحصیل بودهاند.
بنا بر آمار رسمی آموزشوپرورش در سال تحصیلی 400-1399، 565 هزار و 915 کودک در سن 12 تا 14 سال از آموزش بازماندهاند. از این تعداد 284 هزار و 67 کودک پسر و 281 هزار و 848 نفر دختر هستند. در این دوره نیز با بالا رفتن سن، تعداد کودکان بازمانده از تحصیل افزایش مییابد. بیشترین میزان بازماندگی به کودکان در سن 17 سالگی به تعداد 221 هزار و 434 نفر تعلق دارد.
بر اساس تفکیک استانی بیشترین کودکان بازمانده از تحصیل در استان خراسان رضوی قرار دارند در این استان 69 هزار و 334 کودک 15 تا 17 ساله در مدرسه حضور ندارند. در رتبه دوم در استان سیستان و بلوچستان 68 هزار و 67 کودک در این بازه سنی در مدرسه نیستند و رتبه سوم به استان خوزستان با 48 هزار و 448 کودک بازمانده از تحصیل تعلق دارد.
همچنین در سال تحصیلی 99-1398، 45 هزار و 807 دانشآموز در دوره متوسطه دوم ترک تحصیل کردهاند رتبه اول ترک تحصیل به استان تهران با 6 هزار و 483 دانشآموز تعلق دارد و خراسان رضوی با تعداد 5 هزار و 266 دانشآموز در رتبه دوم و استان خوزستان با 3 هزار و 187 دانشآموز در رتبه سوم و استان سیستان و بلوچستان با 2 هزار و 607 نفر در رتبه چهارم قرار دارند.
با توجه به مجموع آمار بازمانده از تحصیل در سن 15 تا 17 و دانش آموزان ترک تحصیلی در مجموع در دوره متوسطه اول، 611 هزار و 722 کودک از تحصیل و حضور در مدرسه محروم هستند.
جمعبندی: با توجه به آمار فوق یکمیلیون و دویست و پنجاهویک هزار و چهارصد و بیستوشش کودک در سن لازم التعلیم یعنی 6 تا 17 سال بنا بر آمار رسمی در سال تحصیلی 400-1399 در مدرسه حضور نداشتهاند در این میان برآورد میشود حدود نیم میلیون کودک مهاجر نیز از دسترسی به مدرسه و آموزش محروم باشند که میتوان گفت بنا بر آمار رسمی حدود یکمیلیون و هشتصد هزار کودک از مدرسه پیش از همهگیری کرونا و آموزش مجازی محروم بودهاند. بنا بر مصاحبه و اعتراف مسئولان به دنبال همهگیری کرونا حدود سه میلیون کودک از آموزش مجازی محروم شدهاند به عبارتی در پایان سال تحصیلی 400-1399 حدود چهار و نیم تا پنج میلیون کودک از آموزش محروم شدهاند. اگر سه میلیون دانشآموز محروم از آموزش مجازی ترک تحصیل کرده باشند به آمار فاجعهبار حدود پنج میلیون کودک بازمانده از تحصیل میرسیم که نشاندهنده به محاق رفتن عدالت آموزشی و شاهد تأثیرات مخرب اجتماعی و اقتصادی آن در سالهای بعد خواهیم بود.
]]>
مجله گلستان شماره سوم
معرفی نشریه:
ما جمعی از زنان افغانستانی محله صباشهر همراه با چند نفر از دوستان ایرانیمان دور هم جمع شدیم. این نشریه درد دلهای ماست از زندگی در ایران.
همکاران این شماره:
قنبرگل، زینب، معصومه، فریبا، فاطمه، آذین، فروغ، مهناز، شایسته، ستاره و رویا
مطالب این شماره:
لینک دانلود مجله گلستان شماره سوم
روزهای روشن در راهند
معصومه صادقی- مربی خانه کودکیار صباشهر
زنان در افغانستان در طول تاریخ محرومیتهای زیادی داشتهاند اما در طی چندسال اخیر این محرومیتها و مشکلات زنان در افغانستان نسبت به سالهای قبل کمتر شده است. منشا اصلی این محرومیتها داشتنِ فرهنگ سنتی مردسالاریست که هماکنون هم دیده میشود و طرز برخورد حکومتهای افغانستان با زنان است. این محرومیتها در زمان دولت حامد کرزی بسیار کمرنگتر شد و حالا دیده میشود که حضور زنان در افغانستان بسیار چشمگیر شده و در مجلس، حضور زنان دیده میشود. اما هنوز هم حق زنان در برابر حق مردان دیده نمیشود؛ در صورتی که حق زنان و مردان برابر است.
خشونت علیه زنان در کشور افغانستان بسیار بالاست و این در قشرهای مختلف جامعه افغانستان متفاوت است و در بعضی از قومیتها فاجعهبار است. حق ازدواج و انتخاب در زنان افغانستانی بسیار پایین و یا اصلا وجود ندارد. زنان و دختران تابع دستورات خانواده مخصوصا مردان میشوند و هنگام ورود به خانه شوهر انواع مردسالاری وجود دارد که زن هرگز حق انتخاب ندارد و باید تابع شوهر باشد و اگر زنی حرف شوهر خود را گوش نکند از سوی شوهر با انواع خشونتها روبرو میشود و گاهی منجر به فرار زنان از خانههایشان و یا حتی در آخر ممکن است دست به خودکشی زده و جان خود را از دست بدهند.
از زبان یک مربی افغانستانی که در انجمن یاری کودکان در معرض خطر مشغول به کار هستم پس از سالها دوری از تدریس در مدارس خودگردان افغانستانی، که کودکان آنها به دلیل سیاست آموزش و پرورش از مدارس دولتی اخراج و حق درس خواندن نداشتند، کار خود را در یک انجمن آغاز کردهام. من به عنوان یک مربی افغانستانی با کودکان افغانستانی کار خود را شروع کردهام. کار کردن در این انجمن بسیار متفاوت بود چرا که ما در ابتدا حقوق کودکان را یاد گرفتیم و با آن آشنا شدیم. در این انجمن دیگر از آن مقررات خشک و تبعیضآمیز مدارس دولتی خبری نیست که از کودکی با آن دست و پنجه نرم کرده بودم. دیگر من به عنوان یک افغانستانی آخر صف نبودم دیگر اعتماد به نفسم به خاطر افغانستانی بودنم پایین نمیآمد، دیگر میتوانستم فریاد بزنم همراه کودکان افغانستانی و غرق در شادی شوم همراه آنها.
من مربی کودکانی از جنس خودم بودم با دردهایشان، با غصههایشان با کارهایشان و با لهجههای گرمشان و با مهربانی و محبتهایشان. من آنان را دوست داشتم و از اینکه میتوانم با زبانی از جنس خودشان صحبت کنم بسیار خوشحال بودم. میتوانستم دستانشان را که به دلیل کار کردن پینهبسته بود بگیرم و آنها را در آغوش بگیرم. کودکان افغانستانی سرشار از گرمی، محبت و عشق و صفا هستند و وقتی با آنها هم بازی میشوی، تو را به یاد روزهای کودکیت میبرند و احساس میکنی دیگر در بینشان غریبه نیستی و آنها از ته قلبشان با تو بودن را دوست دارند، مربیای که همزبان خودشان است.
کار با کودکان افغانستانی را دوست دارم چون برایت از آرزوهایشان از دردهایشان میگویند، از اینکه میخواهند مثل تو خانم معلم شوند، مکانیک، نجار و پلیس و گاهی در شدت این آرزوهایشان حسرتی وجود دارد در نگاهشان و نگرانی از اینکه میشود یا نه. از دردهایشان میگویند از اینکه هنوز بزرگ نشدهاند تجربه مادری- پدری را دارند در بین خواهر و برادرهایشان و نقش پدر و مادر را برای آنها بازی میکنند. با تو از کار کردنهایشان در زمین کشاورزی، باغ، پشت چرخهای خیاطی که بسیار بزرگتر از جثه آنهاست حرف میزنند. با تو از اینکه دست به هرکاری میزنند تا در کودکی لقمه نانی درآورند واکس زدن، گل فروختن، اسفند دود کردن و دست فروشی کردن و دستگیر شدن توسط شهرداریها با تو سخن میگویند. مربی بودن در بین آنها بسیار لذت بخش است و گاهی با حرفهایشان همزمان خنده و گریه را در تو ایجاد میکنند.
در طی این سالها که با این کودکان کار کردم فهمیدم که دنیای کودکی آنها به تاراج رفته است و آنها از کودکی پا به دنیای بزرگترهایشان میگذارند و با غصهها و دردهای پدر و مادرشان بزرگ میشوند. اکثر این کودکان کار میکنند وکار کردن را وظیفه کودکیِ خود و جزئی از کودکی خود میدانند و در همین کودکی تجربههای بزرگ و گاهی تلخ را تجربه میکنند. من به عنوان یک مربی افغانستانی بسیار خوشحالم که در بین آنها هستم و با آنها زندگی میکنم و دوست دارم اعتماد به نفس آنها را بتوانم برای روزهای آفتابی و خوش بالا ببرم.
شغلهای سخت ما زنان
ما خانمهای افغانستانی صباشهر مثل خیلی از خانمهای همسایه ایرانیمان به جز کارهای خانه کارهای دیگری هم انجام میدهیم تا کمک کنیم خانواده و فرزندانمان زندگی بهتری داشته باشند. از مهمترین کارهایی که بیشتر در فصل بهار و تابستان انجام میدهیم باقالی پاک کردن است. باقالی پاک کردن کار سختی است و دستمزد زیادی ندارد. حالا برایتان از این کار و سختیهایش میگوییم.
دستمزد باقالی پاک کردن چقدر است؟
از باقالی و باقالی پاک کردن متنفریم. خیلی سخت است. از کله صبح باید بلند شوی و باقالی پاک کنی. صبح باقالی را تحویل میگیریم و عصر ساعت ۴-۵ پاکشده تحویل میدهیم. تا روزی یک گونی پاک میکنیم و اگر تعدادمان بیشتر باشد بیشتر پاک میکنیم. اگر باقالی خوب باشد، 2 گونی هم میشود. از یک گونی حدود ۵-۴ کیلو تا 7 کیلو باقالی تمیز شده بیرون میآید اگر مغزش درشت و خوب باشد. برای پاک کردن باقالی باید سفید و زرد و دانههای سبزش را جدا کنیم. یعنی انگار همزمان سه کار انجام میدهیم. به نفع آنهاست که ما اینها را از هم جدا کنیم. قبلاً برای همه باقالیها دستمزد میدادند اما الآن میگویند دانههای زرد را برای خودتان بردارید، به درد ما نمیخورد و دست مزدی برای دانههای زرد نمیدهند. میگویند بخور. چقدر بخوریم؟ یکبار بخوریم، دو بار بخوریم. دستمزد کیلویی ۱۷۰۰ تومان بود که امسال ۲۰۰۰ تومان شد. اما فقط باقالی پاکشده حساب میشود. امسال زنهای قاسمآباد به دستمزد اعتراض کردند و گفتند اگر دستمزد را بالا نبری ما دیگر کار نمیکنیم. باید از اول این کار را میکردیم.
باقالی پاک کردن چه ضررهایی برای سلامتی دارد؟
پاک کردن باقالی برای سلامتی مشکلات زیادی به وجود میآورد. ناخن و دست را خراب میکند و کمردرد و گردن درد و افت فشار میآورد و حتی بعضیها به خاطر پاک کردن باقالی غش میکنند. ما زنها هم باید کار خانه و بچهداری را انجام دهیم هم باقالی پاک کنیم. وقتی زیاد مینشینیم مهرههای کمر و گردنمان درد میگیرد.
از کی باقالی پاک کردن شروع شد؟
۶ سال پیش کسی به اینجا میآمد و باقالی میآورد. آن موقع کیلویی ۵۰۰ تومان دستمزد میداد. تا این که یک روز آقا نعمت آمد و پرسید که شما باقالی کیلویی چند پاک میکنید و ما گفتیم کیلویی ۵۰۰ تومان. آقا نعمت گفت من برایتان کیلویی ۶۰۰ تومان میآورم. ما هم قبول کردیم که با کیلویی ۶۰۰ تومان برایش کار کنیم. یعنی از 600 تومان یک سال پیش حالا 2000 تومان شده! آن موقع ماشین را میآورد جمع میکرد و میبرد. مغازه نداشت. الآن دیگر چند سال است مغازه گرفته. اوایل یکییکی میبرد برای همه. بعد از مدتی خسته شد و هزینهاش زیاد شد. جایی در حیاط یکی که جا بیشتر بود میگذاشت و از آن جا تقسیم میشد بین بقیه. وقت تحویل دادن آقا نعمت میآمد دم در آن خانه و بقیه هم باقالیهایشان را میآوردند آنجا و وزن میکرد و میرفتند. برای دستمزد هر روز در دفترچه مینوشت و سر ماه حساب میکرد یا مثلاً هر ۲۰ روز. البته یکوقتهایی هم که پول لازم داشتیم میگفتیم و دستی مقداری از دستمزدمان را به ما پرداخت میکرد. به همهی کوچهها هم یک اندازه نمیدهد. میگوید 5، 6 تا خانه باشد 10 خانه باشد میتوانم بیاورم اما برای یک خانه نمیآورم. در کوچههایی که ایرانی بیشتر از افغانستانی باشد، کمتر باقالی پخش میشود. البته بعضی از ایرانیها هم باقالی میگیرند.
خانمهای صباشهری چه کارهای دیگری انجام میدهند؟
چند وقت است آلبالو پاک کردن هم شروع شده. چوبهایش را درمیآوریم و آلبالو را میشوییم. وقتی آبش رفت هسته را درمیآوریم. ظرفهای زیادی کثیف میشود و آب زیادی هم مصرف میشود. آب هسته را هم باید جمع کنیم. دستمزد آلبالو کیلویی 1000 هزار تومان است. بعضی از زنان سیر هم میگیرند. دمش را میگیرند، پوستش را میگیرند، بستهبندی میکنند و در جعبه میگذارند. بعضی از خانمها هم برای کار به باغ میروند. برای میوه چیدن و انگور و زردآلو و گوجهسبز و بیشتر گوجه چینی. اما بعضی طایفهها میگویند زنهای جوان نروند و مرد زیاد است. بعضیها که مسن و پیرند میروند. باغ اگر مال فامیلشان باشد باز میگذارند، زنها بروند. باغها مال ایرانیهاست که افغانستانیها اجاره میکنند. پول محصول نصف میشود. دستمزد مردان کارگر روزی ۵۰ هزار تومان ولی دستمزد زنها روزی ۳۰ یا ۳۵ هزار تومان. از هفت و نیم صبح تا پنج بعدازظهر کار میکنند. بالای سرت میایستند نمیگذارند یک کم این طرف و آن طرف شود.
خیاطی هم از شغلهای دیگر است. مثلا دستمزد آن برای مانتویی که آماده برش خورده و فقط راستهدوزی میخواهد. هر مانتو ۲ هزار تومان است. تکهدوزی هست مثلاً فقط دوخت سرآستین یا مثلاً فقط دوخت یقه هر یقه ۱۳۰ تومان یا سرآستین ۱۰۰ تومان که تقریباً میشود روزی ۳۰-۴۰ هزار تومان کار کرد.
مراسم عروسی
رسم و رسوم مردم افغانستان که همسایه ایران هستند با رسم و رسوم ایرانیها شباهتهای فراوانی دارد ولی تفاوتهایی هم بین آنها وجود دارد. افغانستانیها هم در شهرها و خانوادههای مختلف مراسم مختلفی دارند و خیلی چیزها هم از گذشته تا امروز فرق کرده است. ما زنان ایرانی پای صحبت دوستان افغانستانیمان نشستیم تا در مورد مراسم عروسی آنها بیشتر بدانیم.
فروغ: خواستگاری چطور است؟
قنبرگل: زمان ما پدرشوهرم آمده بود برای خواستگاری. الآن دو تا زن میآیند.
فروغ: فقط پدرشوهرتان آمد برای خواستگاری؟ شما آقا داماد را ندیده بودید؟
قنبرگل: اصلاً نمیدانستم که چه شکلی است. فامیل دور بود. دختر که نمیتوانست فامیل دور را ببیند و بشناسد. من ندیده بودمش. فقط مادر و پدرش را دیده بودم. مامان و پدرم میشناختند، ولی من اصلاً شکلش را هم ندیده بودم. بیاینکه ببینم ازدواج کردیم.
ستاره: چند سالتان بود؟
قنبرگل: 14 سال.
شایسته: من خیلی کوچک بودم. هم خودم کوچک بودم هم شوهرم. همسن بودیم. الآن قیافهاش را هر کی ببیند میگوید پسرت است؟ زن زود پیر میشود.
فروغ: حالا چطور میروند خواستگاری؟
قنبرگل: حالا دو تا از زنها میآیند و از دخترها میپرسند، مدل دخترها بالا رفته. بهشان میگویند آمدهاند خواستگاریات راضی هستی بروی؟ خوش داری یا نداری.
زرقونه: هنوز هم بعضیها از دختر نمیپرسند.
زینب: مال ما از قدیم هم میپرسیدند از زمان مادرم اینها.
زینب: الآن اینجوری شده که به یکی میگوییم که مثلاً برو خواستگاری فلانی. یک جعبه شیرینی میگیریم میدهیم ببرد خانهی دختر. مال ما این طوری است که شیرینی میبریم خانه عروس و میگوییم برای این کار آمدیم. شیرینی را میگذاریم و میآییم. اگر آنها خواستند یعنی راضی بودند شیرینی را دیگر نمیآورند، ولی اگر نخواستند شیرینی را پس میدهند.
زرقونه: توی دستمال میوه و شیرینی میگذارند.
جمیله: شیرینی خودم را من خودم بردم پس دادم. هفت سالم بود. یک بقچه سفید بود. آنقدر آمدند که دادند. 15 سالم بود عروسی کردیم.
قنبرگل: ما شیرینی را میخوریم. نخواهیم هم میگوییم دخترمان را نمیدهیم. شیرینی هم پس نمیدهیم. از 11 صبح آمدند خواستگاری دخترم تا 5 بعدازظهر. کوچک است، ندادیم.
زینب: بیست سال به بالا مناسب است.
زرقونه: هر چه بزرگتر بهتر.
فروغ: لباس شب عروسی و حنابندان چه شکلی است؟ آیا کار خاصی روی این لباسها میشود؟
قنبرگل: نه بیشتر مدل خیاطیشان فرق میکند. نگین میاندازند. بعضیها خودشان درست میکنند، بعضیها هم از بیرون میگیرند یا کرایه میگیرند. ما خودمان درست نکردیم آماده گرفتیم که مهرهدوزی و نگین دارد. برای عروسی، لباس سفیدرنگ میگیریم و لباس حنابندان را سبز میگیریم که منجوق هم زیاد دارد.
دربیبی: قدیمها مادرم میگوید برای روز عروسی قرمز میگرفتیم ولی الآن سفید میگیریم. قبلاً پارچه قرمز میگرفتند و نوارهای سفید درش به کار میبردند. حالا آنها را دیگر کسی پسند نمیکند.
فروغ: از چه زمانی لباس سفید میپوشند؟ شما خودتان هم سفید پوشیدید؟
قنبرگل: بله سفید پوشیدم. پارچه گرفتم دادم خیاط. مهرهدوزی هم داشت. تور نداشت.
در بیبی: مال من آبی بود و شال هم داشت. همانجا ماند در افغانستان.
فروغ: شال عروس چطور است؟
دربیبی: شال سفید یا سبز است که دورش را مهره میبافند و رویش آینه هم کار میکنند. آنقدر قشنگ است. پشتش هم آینه دارد. برق میزند و جلق و جلق صدا میدهد. عروسیهایی که این جا میگیریم به درد نمیخورد. به یاد ما میآید آن جا چه عروسیای میگرفتیم.
فروغ: حنابندان هم دارید؟
دربیبی: بعضیها دارند بعضیها نه. کوچک بودیم در افغانستان پر طاووس روی سر عروس میزدند. یادم هست خیلی قشنگ بود.
زینب: قدیم فامیل مادرم از این رسمها نداشتند که پر طاووس بگذارند. ما نمیگذاشتیم. بلندی لباس عروسی تا سر زانوست، کمر چین با شلوار پاچه گشاد سفید است.
قنبرگل: مادر من هم که از شما (از قوم تاجیک) بود همین لباس را پوشیده بود. الآن مثل ایرانیها شده. دورهی من آرایشگاه هم نبود. میگفتند آرایشگاه نرو. الآن که آرایشگاه همه میروند.
ستاره: رسوم شب حنابندان یا قبل عروسی چطور است؟
زینب: حنا خیس میکنیم و داماد از خانه مادرش لباس میپوشد و عروس و داماد حنا کف دست همدیگر میگذارند. مشت عروس را با طلا یا پول باز میکنند.
فروغ: مراسم عقد به چه صورت هست؟
زینب: سفره عقد نمیاندازند. عاقد اول میرود پیش داماد بله را میگیرد و بعد هم میآید پیش عروس برای گرفتن بله. عاقد که میآید یک وکیل از طرف عروس مثل برادر یا دایی عروس بله را میگیرد. دخترها مینشینند دور عروس و یک شال یا چادر بزرگ هم میاندازیم رویش؛ یعنی اجازه نمیدهند که عروس بله را بگوید. بعد عروس سه بار بلند میگوید وکالتم را دادم به داییام، بعد دایی میرود میگوید من از طرف عروس وکیلم.
ستاره: یعنی با هم نمیپرسند؟
دربیبی: نه با هم نمینشینند. جدا مینشینند. شب حنابندان و اینها باهماند ولی میخواهند بله بگویند جدا هستند.
زینب: یک مراسم دیگر پاتختی است. برای پاتختی لباس قرمز، سبز هر چی که پوشیدند. 3 تا 7 روز بعد از عروسی پاتختی است. برای پاتختی یک نفر غذا میپزد و بعد عروس و داماد را با هم آهسته و آهسته میآورند سر قابلمه و کسی که غذا را درست کرده میگوید سر قابلمه را برنمیدارم تا شیرینی بدی و بعد عروس یا شیرینی میدهد یا پول.
ستاره: از کجا میآورند عروس و داماد را سر قابلمه؟
زینب خانم: از اتاقشان.
فروغ: غذای پاتختی چی هست؟
زینب: شب قبلی که عروس و داماد را بیاورند یعنی شب قبل از عروسی، قبل از اینکه بروند سر تختشان بخوابند، یکی، مثلاً یک خانمی که بچه مرده نباشد یا مثلاً قبلاً ازدواج نکرده باشد، زن پاکی باشد، میآید تخت عروس و داماد را پهن میکند. بعد تخت را که میخواهند جمع کنند یک پولی را میگذارند که آن خانمی که تخت را پهن کرده بیاید بگیرد.
دربی بی: وقتی عروس را میبرند خانه خالی میشود. همه گریه میکنند. یک بار دامادمان زنگ زده بود میگفت من که آدم بدی نیستم شما چرا گریه میکنید؟ من هم عروسی کردم مادرم گریه کرد. مادر یک روز میماند بعد میرود. مادرم میخواست برود گریه کرد و بابای بچهام هم گریه کرد. آنقدر حرف درآوردند داماد گریه کرد. دل ندارد داماد؟
]]>
معرفی نشریه:
ما جمعی از زنان افغانستانی محله صباشهر همراه با چند نفر از دوستان ایرانیمان دور هم جمع شدیم. این نشریه درد دلهای ماست از زندگی در ایران.
همکاران این شماره:
قنبرگل، زینب، معصومه، فریبا، فاطمه، آذین، فروغ، مهناز، شایسته، ستاره و رویا
مطالب این شماره:
لینک دانلود مجله گلستان شماره دوم
ستاره
بیشتر مردم لحظهی تحویل سال را کنار خانواده یا کسانی که دوستشان دارند، میگذرانند. به همین خاطر این لحظه برای کسانی که عزیزی را از دست دادهاند یا عزیزانشان دور از آن ها در شهر و دیاری دیگر زندگی میکنند پر از دلتنگی است. عید امسال برای من هم که باید آن را بدون مادرم که از همه کس در دنیا بیشتر دوستش میداشتم بگذرانم. غمانگیزترین عید زندگیام است. اما خیلیهای دیگر هستند که آنها هم وقتی سال نو میشود آنقدرها خوشحال نیستند.
ما در کنار مهاجرانی زندگی میکنیم که جنگ سالهاست آنها را از سرزمین و کسانی که دوست داشتهاند جدا کرده است. ما ایرانیها خود جنگ را دیدهایم. مثل آمریکاییها نیستیم که جنگ راه انداخته باشیم اما آن را فقط از تلویزیون تماشا کرده باشیم. جنگ یعنی بدنهای تکه تکه شده، رد خون آدمیزاد کف خیابان، خانههای از دست رفته، گرسنگی و ترس. من افغانستانیها را هم اندازهی هم وطنهای ایرانیام دوست دارم، با آنها خیلی این طرف و آن طرف رفتهام و به حرفهایشان خوب گوش دادهام. گریهی راحله خانم را دیدهام وقتی که نشسته بود روی صندلی بیمارستان و یک دفعه چشمش به پیرزنی افتاد و از دلتنگی خیال برش داشت که آن پیرزن مادرش است. من میدانم که مادر فاطمه خانم سالهاست در افغانستان مرده اما دخترهایش از ترس این که او پس نیفتد به او خبر ندادهاند. میدانم پدر صدیقه وقتی او بچه بوده در جنگ سر به نیست شده. به حبیبه خانم گوش دادهام وقتی از تنهاییهایش برایم این طور گفته است:
«از اول که آمدم خیلی مشکلات زیادی داشتم. چون تنها بودم. هیچ کی نبود این جا. فامیل که هیچ کی نبود. تنهای تنها بودم. با سه تا بچه. بچهی بزرگم هفت سالش بود. نمیفهمیدم اونا (ایرانیها) چی میگن، من که میگفتم اونا هم متوجه نمیشدند. خیلی اذیت شدم. خیلی زیاد. هیچ کی نداشتیم. فقط خدای جهان بود دیگه. فقط خدا بود.»
شاید چیزی که نوشتم برای عید که همه باید شاد و خوشحال باشند خیلی غمانگیز است. ولی تا وقتی خیلی از این جور غمها در این دنیای بزرگ باشد، عید ما عید نمیشود. به امید روزی که هیچ کس به هیچ دلیلی از خانه و کاشانهاش جدا نشود. به امید روزی که اگر کسی از خانه و کاشانهاش جدا شد آواره نشود. خانهی تازه پیدا کند، دوست و همزبان تازه پیدا کند و وطنی تازه پیدا کند.
ما مهاجران افغانستانی برای این که بتوانیم در ایران کار و زندگی کنیم باید کارتهایی از دولت ایران دریافت کنیم. برای دریافت این مدارک لازم است هزینههای زیادی پرداخت کنیم ولی باز هم از خیلی از امکانات محروم هستیم. در این نوشته ما درباره این مشکلات و انواع این مدارک گفت و گو کردهایم.
– فروغ: گواهینامه رانندگی چطور؟
– قنبرگل: نمیدانم، فکر کنم ماشین را به نام کسی بدهند. مثلا من بخرم شما یک ایرانی باید شریک من بشوی به اسم شما میدهند. پول از من اسم از شما.
– فروغ: یعنی ماشین و موتور نمیتوانید بخرید؟
– قنبرگل: نه دیگر. ماشین و موتور و دوچرخه حتی به نام ما نمیکنند.
– فروغ: هیچی به نامتان نمیشود؟
– قنبرگل: نه، هیچی.
– فروغ: یعنی الان در ایران هیچ چیزی به نامتان نیست؟
– قنبرگل: نه. حالا مثلا خواهر شوهر من الان پولدار شده. اما همه چی به نام ایرانیهاست.
– فروغ: اینطوری خطر ندارد؟
– قنبرگل: آره. مثلا ممکن است یک دفعه بمیرد.
– فروغ: آره، ارث و میراث و این چیزها.
– قنبرگل: آره. همین هم هست. مثلا طرف به نام پدرش بوده، پدر فوت کرده، پسرهایش گفتند مال خودمان است و دیگر پس ندادند. دلشان میلرزد دیگر.
– فروغ: یعنی الان شما که در ایران به دنیا آمدید، یا بچههاتان اینجا به دنیا آمدند و بزرگ شدند هیچ چیزی به نامتان نیست؟
– قنبرگل: نه ولی در ترکیه به نام میزنند. برادرشوهرم خانه گرفته به نامش کردند.
– شایسته: ترکیه بروی همه چیز را به نام خودت میکنی.
– قنبرگل: خواهرشوهر من در ترکیه رفته زیر حمایت سازمان ملل به همین خاطر چیزی به نامش نمیشود. کمک سازمان را میگیرد اما میگویند چیزی به نامش نمیشود. ولی میتوانی بروی و به سازمان بگویی که من کمکت را نمیخواهم می خواهم ملت ترکیه شوم. اگر پولدار باشی و خانه بخری سریع اقامت می گیری اگرنه در نوبت می روی
-فروغ: هیچ جای دنیا به اندازه ایران سخت نمیگیرند برای تابعیت. الان من و ستاره که ایرانی هستیم اگر با یک مرد خارجی ازدواج کنیم بچههایمان ایرانی نیستند. یعنی زنهای ایرانی هم نمیتوانند تابعیت را به بچه هایشان بدهند.
– قنبرگل: کاش اینها که کمک نمیکنند لااقل پول نگیرند از ما.
]]>
معرفی نشریه:
ما جمعی از زنان افغانستانی محله صباشهر همراه با چند نفر از دوستان ایرانیمان دور هم جمع شدیم. این نشریه درد دلهای ماست از زندگی در ایران.
همکاران این شماره:
قنبرگل، زینب، معصومه، فریبا، فاطمه، آذین، فروغ، مهناز، شایسته، ستاره و رویا
مطالب این شماره:
جنگ یک فاجعهی بزرگ جهانی است که اگر در هر نقطهای از زمین اتفاق بیفتد خسارتهای جانی و مالی و همچنین خسارتهایی بر روح و روان مردم و جامعهاش میگذارد و سبب میشود مردم سرزمین خودشان را ترک کنند و به جای دیگری مهاجرت کنند.
کشور افغانستان طی نیمقرن گذشته جنگهای داخلی و خارجی زیادی را تجربه کرده است که بر اثر این جنگها مردمانش رنج و سختی بسیاری را متحمل شدهاند. حدود سیوشش سال گذشته کشور افغانستان در حال جنگ با شوروی بود. در این سالها هم به علت جنگ بسیاری از مردم به کشورهای همسایه مهاجرت کردند.
خانواده من هم یکی از آن خانوادههایی بود که به علت جنگ مهاجر ایران شد. من در آن روزها نبودم ولی امروز که پای درد دلهای مادرم مینشینم و در کوچههای ایران قدم میگذارم و توهینها و نگاههای مردم ایران را میبینم و میشنوم با خود فکر میکنم که اگر مردمی که امروز من و خانوادهام و مهاجران دیگر را زیر نگاهها و حرفهای توهینآمیزشان له میکنند به جای ما بودند چه میکردند.
بگذارید ماجرای آن روزهایی را که ناچار شدیم خانه و دیار خود را ترک کنیم از زبان مادرم برایتان تعریف کنم. عید بود و تازه دستی بر در و دیوار خانهام کشیده بودم و فرش و تشکهای خانه را نو کرده بودم منتظر بودم تا رفتوآمدهای عید را شروع کنیم. خوشحال بودم چون بعد از مدتها توانسته بودم لوازم منزلم را نو کنم. اما یکباره به روستای ما حمله شد و شوهرم گفت که امشب باید فرار کنیم و از این جا برویم و گرنه اسیر میشویم. با دلی پر از درد و چشمهایی گریان در خانهام را بستم و دست بچههایم را گرفتم و به سمت کوهها فرار کردیم. دلم پر از امید بود و فکر میکردم که حتما به خانهام برمیگردم اما تا امروز دیگر در خانهام را باز نکردم. مادرم وقتی خاطرهی آن روزها را برایم تعریف میکند اشکهایش سرازیر میشود. راه بسیار طولانی و سخت بود. از این کوهها و دشتها و پستیوبلندیها بچههایم را به دندان کشیدم. همراهانی که با ما بودند بعضی در راه تیر خوردند و بعضیها فرزند و شوهرشان را از دست دادند. صحنههایی بسیار تکاندهنده و وحشتناک را دیدم و تا امروز به یاد دارم. روزهای سختی را در راه گذراندیم و من میدانم که همه این روزها بر سر همه مهاجران گذشته است.
بعد از شنیدن حرفهای مادرم همیشه سختیهایی که مردم برای رسیدن به ایران و کشورهای همسایه گذراندهاند در یادم مانده و هر وقت که مردم ایران به من و یا هرکدام از مهاجران توهین میکنند دلم میشکند و آهی سراسر وجودم را فرا میگیرد.
من تا قبل از رفتن به مدرسه نمیدانستم که افغانی و ایرانی چیست! چه فرقی بین ایرانی و افغانی است؟ وقتی وارد مدرسه شدم و ما را با اسم افغانیها صدا زدند و بین ما و بقیه بچهها فرق هایی گذاشته شد فهمیدم که چقدر ما در این کشور اضافی هستیم و هرروز این سوال را از مادرم میپرسیدم که چرا ما را به ایران آوردی؟ و به بودن در ایران اعتراض میکردم اما حالا که بزرگ شدهام و مادرم برایم درد دل میکند میفهمم که مادرم چارهای به جز آوردن ما به ایران نداشت و کاش این بیچارگی را مردم ایران درک میکردند.
خانواده من برای گذراندن زندگیشان هرکجای ایران زندگی کردند. از جایی به جای دیگر میرفتند با این فکر که شاید مشکلاتشان در شهری دیگر کمتر شود ولی نمیدانستند که این جابجاییها مشکلاتی را بر سر راه تحصیلم میگذارد. آن زمان خانواده من کارت هویتشان را از شهر ری گرفته بودند ولی به دلیل بیکاری نتوانسته بودند در آنجا زندگی کنند به همین دلیل من و برادرانم را در شهری دیگر از مدرسه اخراج کردند و من خیلی ناراحت بودم. برادرانم نیز پی ادامه تحصیل نرفتند و دنبال کاری برای خود بودند تا بتوانند کمکی برای خانواده باشند. اما من که مدرسه و درس را خیلی دوست داشتم با کلی تلاش توانستم ۲سال دیگر را در یک مدرسه درس بخوانم ولی هر کاری کردم نتوانستم وارد مدرسه راهنمایی شوم و فقط توانستم تا پنجم درس بخوانم. حالا که ۳۶ سال از عمرم را در ایران گذراندم مشکلاتم گریبانگیر دخترانم شده و راه تحصیل آنها را مسدود کرده است.
من بعد از ازدواجم به شیراز رفتم چون همسرم یکی از افغانستانیهایی بود که کارت هویتش را از شیراز گرفته بود و من که زیر سرپرستی همسرم رفته بودم کارت هویتم صادره از شیراز شد. برای فرزندانم نیز از همانجا کارت گرفتیم اما بعد از چند سال واقعا زندگی برایم سخت شد. به دلیل مشکلاتی که داشتم مجبور شدم به تهران برگردم و کنار خانوادهام زندگی کنم.
حالا بعد از مدتها همان مشکلات هویتی که من داشتم بر سر راه دخترانم هست. من برای اینکه بتوانم دخترانم را در مدارس روستاهای تهران ثبتنام کنم خیلی تلاش میکنم. با اینکه ما فرهنگ و عقایدمان را زیرپا گذاشتهایم تا همرنگ جماعت شویم و به ما سخت نگیرند و بگذارند بچههایمان اعتماد به نفس داشته باشند و مانند ما مورد تحقیر و توهین قرار نگیرند ولی همچنان تبعیض و تحقیر و توهینها ادامه دارد.
از کسانی که به درددل ما و بسیاری از مهاجران گوش دادند تقاضا دارم که اگر تا به حال طوری رفتار کردهاند که موجب ناراحتی یک انسان شده است بعد از خواندن این مطالب لااقل دیدشان را نسبت به مهاجران تغییر دهند و اگر این کار برایشان مشکل است خودشان را به جای کسانی قرار دهند که در یک کشور ناامن زندگی میکنند و وقتی که از خانه بیرون میروند برگشتشان با خداست و مدتهاست که در چنین کشوری زندگی میکنند و فرزندانشان نیز باید در این کشور زندگی کنند. آیا شما میتوانید در آنجا بمانید؟
آیا تلاشی برای رهایی از آنجا نمیکنید؟
اگر این چیزها را در ذهنتان بیاورید شاید بهتر بتوانید مهاجران را درک کنید!
مدرسهها باز شدند و همهجا حرف از درس و مدرسه است. چند سالی است که هموطنهای ما میتوانند در مدرسههای دولتی ایران درس بخوانند. اما ما مشکلات زیادی برای مدرسه رفتن بچههایمان داریم. بعضی از این مشکلات را بچهها و مادرهای ایرانی هم دارند. در این بخش میخواهیم خیلی کوتاه چندتا از این مشکلات را با شما در میان بگذاریم.
شایسته: دخترم را بردم مدرسه، گفت برو برو نمیگیریم، پروندهاش را انداخت. من هم بدم آمد آمدم. دخترم کلاس پنجم بود. هزینه و پول و اینها زیاد میگرفت، من نتوانستم بنویسم، حالا دخترم گریه میکند میگوید من میخواندم. اما وقتی یک نفر کارگر باشد نمیشود سخت است دیگر.
مریم: دختر من شش کلاس خواند دیگر نمیرود. درسش خیلی خوب بود. بابایش کمرش ناجور شد دیگر نتوانست برود سر کار. دخترم گفت میرود خیاطی درسش را ول کرد. مجبوریم دیگر او کار میکند ما میخوریم. شوهرم هم کاری به مدرسه بچهها ندارد. میگوید درسخواندهها چه شدند که حالا این بشود.
فریبا: من خودم مدرسه نرفتم ولی خواهرم را بردیم گفتند که ثبتنام نمیکنیم مدرسه پر شده.
مریم: مشکلات زیاد است. روپوشها خیلی گران است. هزینههایش خیلی زیاد است.
شایسته:20 تومان بیعانه دادم، 20 تومان قرار است ببرم، این بدبختیها را داریم.
مریم: علیآباد پول کتاب 20 تومان میگیرد ولی اینها از ما 50 تومان گرفتند. پریروز شنیدم تعجب کردم.
زهرا: 50 تومان فقط؟ من امروز که رفته بودم چند تا افغانستانی بیچاره آمده بودند برای ثبتنام از هر بچهای 100 تومان فقط برای کمک به مدرسه میخواستند. پول کتاب 50 تومان، مانتوها 56 تومان، بیمه 30 تومان.
فریبا: یکی از آشناهای بابایم از علیآباد میخواسته پسرهایش را ثبتنام کند گفتند سر هر بچهای 400 تومان بدهد. دو تا بچه داشته گفته 800 تومان بدهد او هم نداشته ثبتنام نکرده.
زهرا: هر مدرسهای هر جور دلشان بخواهد پول میگیرند. امروز رفتم یک خانم افغانستانی آمده بود یک برگهای بهشان دادند گفتند همین الان! همین الان باید بریزی. برگه را داد گفت ببر بانک پرداخت کن و بعد برگه را بیاور من اسمش را بنویسم.
قنبرگل: یکی از فامیلهایمان آن روز آمده بود گفت که مدرسه گفته پول کمک به مدرسه را بده ثبتنام کنم. او هم گفته بود پول ندارم، ثبتنام نمیکنم. حالا نمیدانم ثبتنام کرد یا نه.
فریبا: چند سال پیش هنوز این کارت آبیها درنیامده بود، شناسنامه نداشتیم نتوانستیم که مدرسه دولتی بگذاریم. خواهرهایم اینجا (مدرسه انجمن) خواندند دو سه سال. از وقتی توانستیم بگذاریم نتوانستیم کمک به مدرسه بدهیم. حالا برای هر کدام 200 تومان باید بدهیم. فقط یکی را گذاشتیم. دوتای دیگر را نگرفت گفت پر شده.
زهرا: مدرسه همهاش مشکل است. دخترم شناسنامهاش مال شیراز بود قبول نکردند گفتند چون مال شیراز است باید برود شیراز همان جا ثبت نام کنید. دختر دیگرم را هم بردم برای کلاس سوم قبول نکردند گفتند چون جای دیگر غیردولتی(مدرسه انجمن) خوانده ما نمیتوانیم ثبتنام کنیم.
مریم: مشکلات دیگری هم هست. بچه من با پسربچه ایرانی دعوا کرده بود، بعد پسرم رفته گفته آقای مدیر این پسره من را زد، گفته تو غلط کردی. پسرم میگفت با زانو تو سینهام زد و گوشم را هم کشید. آمد خانه، گفتم شام بخور، گفت نمیخورم، مدیر با زانو زد تو سینهام، سینهام درد میکند. صبح رفتم بالای سرش. گفتم آقای مدیر چه شده؟ بچهها دعوا کردند شما دیگر چرا این بچه را زدید؟ مدیر گفت اصلاً من کی زدم. نمیایستاد حرفم را گوش کند و آن ور و این ور میرفت و به گردنش هم نمیگرفت. گفتم دوربینهایت را چک کن ببین تقصیر از پسرم است. میگوید کی زده پسر تو را، هیچکس نمیزند پسرت را، پسر تو یک تولهسگ است. آن موقع دیگر من هر چه از دهانم درآمد گفتم بهش. الان دیگر پیشش هم نمیروم، اینقدر که لجم گرفته. برای ثبتنام با معاونش ثبتنام میکنم. از آن موقع که دعوا کردیم دیگر با من حرف نمیزند. در مدرسه دخترم بعضیها در جلسه اولیا گفته بودند که بچههای ایرانی از بچههای افغانی باید جدا بشوند. خانم مدیر مدرسه قبول نکرد. گفت اگر میخواهید جدا باشند باید نانوایی و خیابان و همهچیز جدا باشد. از آن به بعد دیگر همه ساکت شدند. وقتی ایرانیها اعتراض کردند گفتند که افغانیها شپش دارند همان خانم مدیر گفت من خودم ایرانیم میگویم که ایرانیها خیلی شپش دارند.
زهرا: اولها که دخترم مدرسه میرفت تو مدرسه سوا مینشاندند بچههای ما را از ایرانیها. ایرانیها یک طرف افغانستانیها یک طرف. اما مدیر عوض شد دیگر این تغییر کرد بر اساس قد نشاندند. هر کس قدش بلندتر است یا کوتاهتر است جایش معلوم میشد. بعد مادرهای ایرانی که آمدند اعتراض کردند جوابشان را قشنگ داد. گفت اگر میگویید افغانستانیها کثیفاند بیایید نشان بدهید کثیفیشان را. مثلاً میگفتند که افغانیها شپش دارند. میگفت بیا نشان بده. یکی از مادرها گفته بود نمیخواهد دخترش پیش دختر من بنشیند. موهای دخترم بلند است شاید شپش دارد. من جلویش موهای دخترم را باز کردم نشانش دادم گفتم بیا ببینم شپش پیدا کن ببینم. سال بعدش دختر خودش موهایش شپش افتاد! من به خانم مدیر گفتم حالا خوب است اگر من بگویم نمیخواهم دخترم کنار دخترش بنشیند؟
]]>








